گاهی باید زندگی را رها کرد تا راه خودش را برود!

[ad_1]

همه ما در زندگی ترس‌هایی داریم.

ترس از تنهایی، تاریکی، از دست دادن عزیزان، ارتفاع.

براي بعضي‌ها ماجرا فراتر مي‌رود؛ مثلا ترس از دوقلوها. اين مدل ترس، عجيب اما واقعي است.

من اما جزو دسته‌اي هستم كه از حيوانات مي‌ترسم. انواع و اقسام جانوران مي‌توانند من را تا سر حد مرگ بترسانند. مارمولك يكي از آنهاست كه در فضاي خانه و محل كار و خيابان پيدا مي‌شود. تابستان و گرما كه مي‌آيد، سر و كله اين جانور موذي هم پيدا مي‌شود.

از اول تيرماه تا زماني كه بخاري در خانه روشن شود، كار هرروزه من بيدار شدن و سرك كشيدن به تمام درزهاي خانه بود. مثل كارآگاهي كه دنبال يك تار مو بگردد تا قاتل را پيدا كند، موشكافانه همه جا را زير و رو مي‌كردم.

يك بار مجبور شدم 48ساعت خودم را در اتاق خواب حبس كنم چون هيولا را نديده بودم كه كجا پنهان شده.

اين ترس خسته‌ام كرد. داشت از پا درم مي‌آورد. حس مي‌كردم تبديل به‌خودآزاري شده. تصميم جديدي گرفتم.

تابستان امسال مثل روزهاي پاييز و زمستان از خواب بيدار مي‌شوم. مدام همه‌جا را رصد نمي‌كنم. فكر كردم مواجهه و در لحظه روبه‌رو شدن با ترس شايد بهتر باشد.

باورش سخت است اما جواب داد. هيچ مارمولكي تا امروز در خانه ديده نشده.

زندگي هم همين است. اگر در مسائل و مشكلات زندگي زياد كنكاش كنيم حتما چيزهايي مي‌فهميم كه دانستنش نه‌تنها هيچ كمكي به آدم نمي‌كند بلكه عذابمان هم مي‌دهد.

يك بار به دوستي گفتم اگر موبايل خواهرت را هم چك كني شايد ببيني با مادرت جمله‌اي درباره تو رد و بدل شده كه دوست نداري.

درباره همسر كه ماجرا به‌مراتب پيچيده‌تر است. هر قدر بيشتر كنكاش كني حتما چيزهايي مي‌فهمي كه يا آزار‌دهنده است يا وادارت مي‌كند بيشتر خودت را اذيت كني تا سر و ته ماجرا را بفهمي.

گاهي بايد با زندگي همين كار را كرد.

بايد زندگي را رها كرد و گذاشت راه خودش را برود.

اگر قرار باشد آدمي چيزي را بفهمد حتما سَرِ وقت و زمان خودش مي‌فهمد.

اگر نفهميدي بدان دليلي دارد. دست و پا زدن زياد شايد آدم را به نتيجه‌اي كه مي‌خواهد برساند اما گاهي طعم‌ فهميدن آنقدر تلخ است كه تا هميشه زير زبان مي‌ماند.

حال اگر به هر دليل چيزي پنهان شده و اصرار بر كشف شدنش داريد خودتان را براي مواجهه با آن آماده كنيد.

اينطور نباشد كه صبح‌ها دير به سر كار برسيد و تمام سوراخ و جرزهاي خانه را چك كنيد اما وقتي با چيزي كه نبايد، مواجه شديد ندانيد كه بايد چه كنيد.
گاهي ضربان قلب آنقدر بالا مي‌رود كه قدرت هر تصميم‌گيري از شما گرفته مي‌شود.

بگذاريد بعضي چيزها و حرف‌ها و كارها در زندگي‌تان پنهان بماند. خاك رويش باشد و بماند.

شايد روزي كه حقيقت آشكار شد، حال شما بهتر باشد و قوي‌تر باشيد. مثل من كه فكر مي‌كنم ديگر همه مارمولك‌هاي جهان راه خانه من را گم كرده‌اند.

(همشهری)

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *