داستانک؛ ببخشیم و بگذریم…

[ad_1]


کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت.

زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.

هنگام برداشت محصول بود.

شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.

پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت.

بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت از حيوان انتقام بگيرد.

مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد.

روباه شعله ور در مزرعه به اينطرف و آن طرف می دويد و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش.

در اين تعقيب و گريز، گندمزار به خاکستر تبديل شد…

__________________________________________________ __________________________________________________ __

وقتي کينه به دل گرفته و در پی انتقام هستيم، بايد بدانيم آتش اين انتقام، دامن خودمان را هم خواهد گرفت!

بهتر است ببخشيم و بگذريم.

[ad_2]

لینک منبع